نسخه آزمایشی

«خوبان»

نویسنده: مهمان بختی

ویراستار: ابوالقاسم راه چمنی

سال چاپ: 1394

نوبت چاپ: اول

زبان: فارسی

قطع: رقعی

شمارگان: 1000

«خوبان، مجموعه داستان هایی از تاجیکستان»، مجموعه ای از شش داستان کوتاه با عناوین «پیرمرد»، «خوبان»، «سه ساعت مرگبار»، «شاه اسماعیل سامانی»، «زخم زبان» و «نفس راحت» و سه نمایش نامه »فردوسی»، «راهزن و کوزه گر» و «پری دوشنبه» است، در سال 1982 برنده جایزه استروفسکی شوروی شده است.

«مهمان بختی» نویسنده، فیلم نامه نویس و نمایش نامه نویس، در سال 1940 در ناحیه «غرم» کشور تاجیکستان متولد شد. وی فارغ التحصیل رشته های تاریخ و ادبیات از دانشگاه های دوشنبه و مسکو بوده و فعالیت هنری خود را با حضور در برنامه های ادبی تلویزیون تاجیکستان آغاز کرده است. «بختی» مدیریت بخش ادبی تئاتر لاهوتی، ریاست کانون نویسندگان تاجیکستان و نمایندگی مردم در پارلمان این کشور را نیز در سابقه خود دارد. آثار درام او تاکنون برنده جوایز ادبی زیادی همچون جایزه کانون نویسندگان وزارت فرهنگ شوروی، جایزه کومسومول و جایزه رودکی کشور تاجیکستان شده است و نمایش نامه های برگرفته از آن ها تاکنون در بسیاری از تئاترهای کشورهای آسیای میانه به روی صحنه رفته است.

در قسمتی از داستان «خوبان» که نام این کتاب هم برگرفته از آن است می خوانیم:

«خوبان گرد و خاکی را که روی لباس هایش نشسته بود تکان داد، دست و صورتش را در آب رودخانه شست و دستی به موهای به هم ریخته اش کشید و آن ها را مرتب کرد بعد روسری اش را به سرش بست و روی کنده درختی نشست که در کنار دیوار و روبروی جاده اصلی بود. او هنوز به خودش نیامده بود که سه مرد، سوار بر اسب در جاده پیدا شدند.

خوبان از روی کنده درختی که رویش نشسته بود بلند شد و کنار جاده ایستاد. نفس نفس زدن و تپش قلبش دوباره اوج گرفت. شاخه های درختی را که جلویش بود را کنار زد و با دقت نگاه کرد. سریع صاحب را در بین سه مردی که سوار بر اسب بودند شناخت...

خوبان با گوشه روسری اشک چشمانش را پاک کرد تا بتواند به خوبی صاحب را ببیند. سواران به جایی که خوبان مخفی شده بود نزدیکتر شدند. حالا خوبان به خوبی چهره سفید و خسته صاحب را می دید. پیش خودش گفت «چقدر موهای سرش به او میاید». صاحب قبل از سربازی مو بلند نمی کرد. کلاهی را که خود خوبان گلدوزی کرده بود بر سر داشت.

زیر نور آفتاب نشان ها و مدال های صاحب می درخشید. صاحب سوار بر اسب با لباس خاکی رنگ نظامی و چکمه های سیاه درحالی که جیرینگ جیرینگ صدای نشان ها و مدال هایش به گوش می رسید و از نگاه خوبان خیلی پرجاذبه بود، دیده می شد. کم مانده بود که خوبان به دلیل ذوق و شوق زیاد خودش را وسط جاده بیندازد. اما ناچار جلوی خودش را گرفت و با حسرت زیاد چشم به صاحب دوخته بود».





نظرات کاربران